شبهای کابل

چقدر بوی بهارم آرزوست بهارم

وقتی دورم از سایه خنکای تن تو ،

این روزهای زمستانی هم به سر می آید روزی

می دانم

پاییز تن من!

چقدر دور است از بهارش بهارم

گله یی نیست از سرنوشتی که با هم نوشتیم

و چقدر زیبا نوشتیم

بهار و پاییز دل های یخ زده را از میان گرمای تابستان عبور می دهند

ما فصل های خوب تن زمین

آسمان

و سلسله کوه های بلندیم

ما زیبایی زایش برگ های جوان

ریزش سبک اخم درخت میان جنگل زرد

چقدر این روزها هوس تو شدن دارم

بهارم!

گاهی آنقدر پیچیده ایی که شاخه هایت به بلندی سرزمین بوداست

زمانی هم چنان ساده ایی چون لبخند کودکانه ی آمو دریا

وقتی می خندی دندان های آخرین کهکشان پیداست

می خندی و سبب سبزی بر دامن حیاتی

حیات این روزهای زمین از تو است

وقتی صدای مرگ انسان، بلندترین صداست

و سفارش نسل کشی های نهنگ ها پیداست

گویی انسان با خود بیگانه شده است.

حتی بیگانه تر  از لبخند و لب

شریان حیات به دست دیوانه ترین موجود پیداست

بهارم!

صدای سوت تو در رگ های من

آهسته آهسته ترانه می شود

می شود همین!

من محتاج لبخند پیغمبرانگی ات شده ام

اخرین حرف های تو یادم است

گفته بودی روزی خواهد آمد که فصل ها به هم دوخته شوند

سال شوند.

یادم است در گوشم از زندگی گفتی

میان همین درخت ها 

همین سبزه ها

بهار من!

خوانش موسیقی تو سبب رشد من است

بال و پرم از توست

هوای رفتن دارم هر چند زمستان است.

همیشه بهار را دوست داشتم. زمان کودکی ام یادم است که بهار با بردن سردی زمستان سبب رفع خستگی از تن مادرم می شد. زمستان های سرد و دست های مادرم رابطه ای خوبی نداشتند و من هم دوستش نداشتم. لطافت زنانه گی مادر با آمدن زمستان مجبور به تن دادن در مقابل یخبندان و شستن و رفتن و لرزیدن می شد. بهار فشار سردی هوا را از تن مادر خارج می ساخت.

زمستان کابل در دوران دوری از خانه چنان سنگین و شکننده بود که فکر می کردم زمستان های کابل را زندگی نمی کنم بلکه برای زنده ماندن تلاش می کردم.

بهار سبب راحتی مادر بود و من.

بهار من این روزها تمام فصل ها بهارند با تو. بعد از پیوند من به بهار فهمیدم می شود زمستان را با فکر بهار زندگی کرد و لذت برد.

اگر دمدمی مزاجم شاید به خاطر فصل من است شاید به خاطر آن سال های بدون تو است. می خواهم و خواسته ام از تو باشم و برای تو. شاید هیچ چیزی به بهارم نداده باشم اما بسیار به دست آورده ام چون شیوه عاشقی و دچار شدن، گذشت را. خندیدی با وجود غم های درونت. شوخی هایت ناشی از کودکانه گی ات نیست بل نشان از توان درک بالای توست. بانوی من، بسیار دوستت دارم و یک عمر دوستت دارم و مدیون تحمل این روزهایت استم. زیبا ترین موجود زمین دختر من.

چشم هایت آهوی تن من استند

که سال ها پیش گریختند.

گنج من چشم های تو است

عزیزم.

هر چند زمستان چشم هایت را به من رساند اما من تو را دوست دارم بهارم.

8/10/1393 کابل برای بانوترینم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:27  توسط   |